شمس الدين محمد كوسج
139
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو خم داد « 1 » بر چرخ خورشيد پشت * شدش خوابگه زير « 2 » پهلو درشت به رويين چنين گفت برزوى شير * كه اى نامور پهلوان دلير بفرماى تا اسب را زين كنند * سواران همه دل پر از كين كنند بپوشند « 3 » خفتان و جوشن به جنگ * بجويند پيكار جنگى پلنگ بياورد خود و سپر مادرش * بباريد خون جگر بر برش بزد دست برزو چو شير ژيان * بپوشيد جوشن هم اندر زمان به كين سپهبد ببسته كمر * به گردن درافكنده زرّين سپر يكى ترگ چينى به سر برنهاد * به اسب اندر آمد به كردار باد به مادر چنين گفت برزوى پس * به گيتى نماندهست جاويد كس هر آن كو بزايد ببايدش مرد * كسى شخص « 4 » زنده به مينو نبرد من آن روز تن را نهادم به مرگ * كجا بسته گشتم به دربند ارگ كنون آن به آيد بدين جايگاه * شوم كشته بر دشت آوردگاه و گر زنده برگردم از جنگ باز * به ايران و توران شوم سرفراز « 5 » برين گردش چرخ « 6 » خرسند باش * جهان را درخت « 7 » برومند باش بگفت اين و آمد به ميدان جنگ * گشاده به پيكار رستم دو چنگ به ميدان چو رستم مر « 8 » او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد به ايرانيان گفت شير دژم « 9 » * كزين شير شد جان من پر ز غم « 10 » به صد چاره از دست اين اژدها * به ميدان كين يافتم زو « 11 » رها فرامرز را گفت ز آن پس پدر * كه اى پهلوانزادهء پرهنر
--> ( 1 ) . ن : برگشت . ( 2 ) . ن : ابر ( ! ) . ( 3 ) . ن : بپوشيد . ( 4 ) . ن : مرد . ( 5 ) . ن : بود هديهء ايزدى بىنياز . ( 6 ) . ن : بدينگونه اكنون تو . ( 7 ) . ن : به دانش چو شاخ . ( 8 ) . ن : وزين روى رستم چو . ( 9 ) . ن : امروز باز . ( 10 ) . ن : دگر باره شد جنگ برزو دراز . ( 11 ) . ن : دى .